اينجا مسلخنامه دارد ! مقتل نامه دارد ! بسمل نامه دارد ! اينجا تلذّي نامه دارد ! شوق نامه دارد !
كردستان سفرنامه ندارد ، غربت نامه دارد!
در اينجا احساس مي كني قله ها تو را به تمسخر مي نگرند و متهمت مي كنند به پستي ، فعال از داغي خون ! مي سوزاندم ، به پاسخم ميكشاند و قنديلهاي غفلتم را آب ميكند . و من با دستاني باز ، دلي اسير ، نگاهي خسته ، و بغضي كهنه در انتظار معبرم . سبو كشان دست بر ديوار شهدا گامهاي اميد را مي نهم و عطش بر جان زبانه مي كشد و شور مستي بي تابم مي كند . همچو رانده شدگان از ميكده با ذكر حسين (ع) بر درشان حلقه مي كوبم و ساغر تهي ام به التماس ، جرعه اي نگاه مي خواهد.
آري ، اينجا محراب قمرهاي منشق است ، اينجاست مصلاي صلاتهاي نشسته تكبير مجاهدان اكبر .
اينجا ، سجاده سرهاي بي تن است و گنبد فيروزه اي آسمانش دلتنگ اذان بِلالهاست .
اينجا مرزهاي شجاعت فراتر از ديدرس ادراك ماست . و شنوائيمان گنگ تر از آن است كه نواي حزين "غريب مادر" در دل اين خاك خاكسترمان كند . اينجا همان ارتفاعاتي است كه علمداران از آن فتادند تا معراج انسانيت صعود كردند . اينجا همه سوار بر مركب جنونند و عشق هيچگاه بر زمينشان نخواهد زد كه بر اوج هم بالشان مي دهد.
اينجاست كه اگر رمز يا زهرا عبورم ندهد پاي در مرداب خواهم ماند و اگر ياد زينب نكنم ، حسين شناس ني ام . در اينجاست كه رقيه ها بر دامن دلشان آذر شعله مي كشد و ليلاها در انتظار خشم چنان خيمه ي جان را دريدند و سوزاندند كه مذاب و خاكسترش تا قيام آن قائم خنك نخواهد شد.
اينجا هم گوشها را دريدند و انگشت را به طمع انگشتر بريدند و هم پهلوي كوه را شكافتند . اينجا مشك ها را دريدند و به زخم ساقي ، مرحم نمك گذاردند . هيچ آبي در اينجا آبي نيست ، نبايد هم باشد ، اگر باشد پس غيرت چه ميشود ؟
در اينجا صداي به هم خوردن نيزه ها را نميشنوي . گاهي حلب نيزه ميشود و زماني كاشي شمشير . اينجا قربانگاه اسماعيليان است . اگر يزيديان در كربلا با شمشيرهاي آخته و برنده آمدند ، در اينجا منافقان از كُندي نيزه ها براي بريدن مدد جستند ، اينجاست كه هم زائر كوچه هاي مدينه مي گردي و هم آواره ي بيابان كربلا !
به پندار نامرد مردمان اگر ببرند و بدرند و چشمه ي چشم را در آوردند ، چشمه بسيجي خشكانده ميشود ، آنها نميدانستند كه از هر گلوي بريده شده صدها بسيجي جوانه ميزند . آنها نمي پنداشتند كه همين رگهاي بريده رستن گاه خواهد مي شود.
اينجاست كه بايد محرم شد و برابر بت نفساني سنگ زد ، اينجا كفن جامه ي احرام است ، كجا صفايي باصفاتر از اين جا توان جست ؟ كجا تهجّد مخورتر توان يافت ؟
در خرابات مغان نور خــــدا مي بينم
اين عجب بين كه چه نوري مي بينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو
خانه ميبيني و من خانه خـدا ميبينم
اينجا آنقدر دانه مي پاشند كه به طمع صيد صيادان ديگر نگردي . اينجا دل اسير مي گردد و نفس پر مي گيرد . معدن ناب ترين دُرهاست كه از درياي ديدگان مردترين مردها غلتيده . آيا گوهر شناسي نيست؟
به والله بازار عاشقي هنوز در اينجا گرمِ گرم است ، يوسف دلان در معركه ي اين بازار نمي مانند.
اينجا احساس ميكني تار و پود أرض و سماء را در هم تنيدند و اگر كمي دلت را صيقلي كني قنوتت به دعاي شهادت خواهد گره خورد.
آري ! آنها قفس دريدند و مِي نخورده مستند و رستند ، آنان كه ماندند در پشت خلوتشان تازيانه هاي طعن فرود مي آيد و راه بر آنان با سنگهاي طرد كننده ميگشايند .آنان كه ماندند از اين قافله خطبه هاي زينبي دارند و گاه چنان زنجيرهايي به آنان مي فكنند كه بر جايشان تاولهاي تنهايي ميزند ! از پس قافله آمدن و بر تاولهاي دل نگريستن تازيانه هم دارد ! اينجا زجرهاي هزاره ي سوم ، سوزش زخمها از صده ي اول هجرت را هزار چندان ميكند ، گويا فرياد " اللهم عجل شهادتي " تا فتح قله هاي فرج به درازا ميكشد.
در اينجا به دامنه ارتفاعات مصائب زينب گذر ميكني ، اينجا فرصت براي جنابندان نبود ، اينجا حلقه گاه علي اكبرها به دامان دشمن است .
اينجا ميدان گاه تولد است و بايد تولد گاه بماند . اينجا جغرافياي مبهم درياهاي جنوب است . اينجا جنوب نيست ، غرب است و مظلوميتش در نقشه جنگ بيداد ميكند. در جنوب نخلهاي بي سر به فغانم مي آورند و در غرب سروهاي سر جدا به مرگم مي كشانند .
اينجا كردستان است و ارتفاعاتش ار اينكه تنها لانه ي عقابها باشد دلگيرند!
اينجا فراموشكده نيست ، اينجا كارخانه انسان سازي بود ، هنوز هم هست . اينجا آئينه بندان دعبلها و ميثم هاست . اينجا سنندج است ، مهران ، پاوه ، مريوان ، كله قندي ست ، بلنديهاي راه خون است . بازي دراز است ، اينجا سكوي رهايي است ، اينجا كردستان است و عقربه هاي قبله نما به گرد غربت فاطمه ميگردند .
اينجاست كه اگر پژواك نداي متوسليان ، علم الهدي ، چراغي ، شهبازي ، بروجردي و .... پرده غفلت را ندرد براي هميشه گنگ خواهي ماند .
